
هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...
یادش بخیر ، زنگ خنده و هیاهو بود ...
یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در می آمد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در می آمد ،
خنده روی لب هایمان می نشست ...
دیگر دلمان نمی گرفت ...
دیگر به فکر لی لی و خاک بازی نبودیم ...
وقتی نوبت به زنگ باران می رسید ،
غصه هایمان را با آب آن می شستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن می کردیم .
یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...
معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین حیات بازی اش ...

از حوض چاله های پر از آب که عکس مان در آن می افتاد ، آب پاکی می نوشیدیم ،
و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران می گرفتیم ...
بوی خاک باران خورده تا ته کوچه ی مشاممان می رسید ،
و ما سیر می شدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ...
می رفتیم و می رسیدیم و می ماندیم در شهر آبی ها ...
مادرم نگران درس های دیگرمان بود !
می گفت :
خیس می شوید ، یادتان می رود که سرما خواهید خورد و تب خواهید کرد ... !
مادرم دنبال ما می آمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم می شدیم ...
یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ، زنگ آبی ،
زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ...
آه ... زنگ باران را هنوز به یاد دارم ...

زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ،
برای تازه شدن های دیگر ...
هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ...
یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز می داد ...
می رفتم با شور کودکانه ام ، می دویدم ، می خندیدم ...
و از صدای خنده هایم پنجره ها به سوی کوچه ی باران باز می شدند ...
پدرم با چتری که بر سر می گرفت به سویم می آمد ،
و من افسوس می خوردم که چرا پدر زنگ باران را دوست ندارد ؟
پدرم ، قصه ها از باران می دانست ، اما نمی دانم چرا هرگز یکی از آنها را برایم نگفت ...

باران که می بارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ،
دیگر غصه ی امتحان فردا را نمی خوردم ...
زنگ باران ، زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن ...
زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان ...
زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها می خواندند ، زنگ باران درختان سبزتر می شدند ...
زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم می شد ...
زنگ باران همه چیز زیباتر بود ...

زنگ باران معلم انشا پنجره را باز می گذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند ...
تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ... !
تا بتوانند بخوانند حس قطرات باران را ...
تا بتواند سیراب کنند عطش خود را ...
زنگ باران همه چیز و همه کس رنگ دیگری داشت ...
زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ...
زنگ باران را دوست داشتم ...
زنگ باران درس هایم را می خواندم ...
می فهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان می گفت ...
می شنیدم و چشم از حرف های خیسش بر نمی داشتم ...
زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش می شد ...

زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان می شد ،
و من به حرف های زمین گوش می دادم که با قطره های باران سخن ها داشت که می گفت ...
شاید زنگ باران زمین گریه می کرد ...
شاید زنگ باران تنها برای این به صدا در می آمد که آسمان و زمین و گلها ،
که خانه ها و آدم ها ، همه گریه کنند ...
بی آنکه اشک هایشان را کسی ببیند ...
آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ...

زنگ باران گریه می کردم ، بغض هایم می شکستند و من سبک می شدم ...
سبک تر از ابرها و بالا می رفتم ... بالاتر از آبی آسمان ...
زنگ باران می دویدم ، می دویدم و می دویدم ...
زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کشید ...
زنگ باران ، زنگ خدا بود ...
زنگ باران ، زنگ زندگی بود ...
یادش بخیر ،
هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

آسمون
پائیز ۸۰
برای بابا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سال ها بر دامنه ی کوهی زندگی کردم ...
کودکانه دویدم ...
خندیدم ...
زیر باران
باز باران خواندم ...
برای من
آن مرد آمد ...
آن مرد در باران آمد ...
اما برای بابا
هرگز نیامد ...
آن مرد ...
آن مرد بارانی ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قصه ی داس و خیش و گندم و نان و آب و بابا ...
بابا آب داد ...
بابا نان داد ...
قد کشیدم ...
بر ساقه های ترد پیچک مادر پیچیدم ...
بر لب خستگی های پدر شکفتم ...
برای بادکنک نارنجی بغض هایم
نازک و کودکانه
پر از
نازهای دخترانه
بر شانه های باد
هم قدم باران های پائیزی
ترکیدم ...
گریه کردم ...
و هر بهار که به دنیا آمدم
آتش کودکی بازیگوش و آتش پاره ام را
بر شمع های تولدم خاموش کردم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا بزرگ شده ام ...
هنوز بر دامنه های کوهی سر سبز و ستبر ،
هر غروب چشم به آسمان می دوزم و
غرق خیال خوش خوشبختی ،
حسرت روزهای رفته را قطره قطره بر گونه ام می چکم ...
حالا ،
که بزرگ شد ام ،
که جوان شده ام ،
وقتی به من می گویند :
کوله پشتی ات را بردار و از این خانه برو ...
وقتی به من می گویند :
این جا دیگر خانه ی تو نیست ...
مهلت ماندنت به پایان رسیده ...
من همه چیزم را می گذارم و تنها ،
با یک کوله پر از بغض و خاطره و بهت و دلتنگی ،
بر شانه های افتاده ام ،
پای در راه می گذارم و
به پایین سرازیر می شوم ...
وقتی قلبم از تپش می ایستد و
وقتی سر بر می گردانم تا برای آخرین بار ،
به کلبه ی کوچکم نگاهی بیاندازم ،
قله ای می بینم
سر به آسمان
دور دور دور ...
دور دور دور ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن مرد نیامد ...
آن مرد بارانی نیامد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا ...
پدر ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
آسمون
نگاه کن!
من هنوز
همان دختر هفت ساله ام !
و هنوز
به دنبال شاپرکها و قاصدکها می دوم ...
و دست های کوچکم
به سمت روشنی سرخ سیب ها دراز است ...
و رنگین کمان
پشت قطره اشک های بغض کودکانه ام طلوع می کند ...
من هفده ساله ام هنوز !
و بلوغ اندام هایم را هم
باور نکرده ام ...
چه کودکانه ی غمگینی ...!
چه رسد به هم آغوشی هزاران هزار شب های نا تمام ...
من هنوز هفت ساله ام !
نگاه کن !
بغض کرده ای آیا ... ؟
برای سیب سرخ این عاشقانه ی غمناک
چه اشک ها که نخواهند ریخت ...
آه ...
هنوز پوست نازک کودکیم
برای این درد های معصومانه
جای ترک خوردن ندارد ...
نگاه کن !
هنوز بلوغ بیست سالگی ام را ندیده ام ... !
و پوست هفت سالگی ام
از بلوغ درد
ترک خورده است ...!
...
بیا کنار من بنشین !
زیر سایه ی این درخت تنومند سیب ...
و رویا بهانه ی خوبیست
برای این دیدار !
ومن
دست هایم را قلاب می کنم ،
و تو
به جای من
سیب سرخ را بچین ... !

آسمون


























































