
گفتي: بر مي گردم!
گفتم: كي؟
گفتي: وقتي لك لك ها بيايند و بوي شكوفه هاي نارنج از شاخه ها سرازير شود.
گفتم: اگر نيامدي چطور؟
گفتي: مگر مي شود باران نيايد؟!
گفتم: نه!
گفتي: پس به آسمان ايمان بياور!
لك لك ها آمدند! شكوفه هاي نارنج بي لبخند پژمردند، باران گرفت، تگرگ باريد، برف آمد، اما تو …
نمي دانم تا كي بايد شبحت را در چهارچوب در تصور كنم و با رويايت دست هايم را گرم …
هر شب كنار پنجره مي نشينم تا بيايي و برايم )خط بنويسي( سرخ، آبي، سبز … كلمات را وقتي مي نوشتي، هر كدام اناري مي شد، توي آسمان و ابر و بادها چرخ مي زد و آخر سر مي افتاد توي حوض …
وقتي خط مي نوشتي پرستوها ردش را مي گرفتند تا در گردباد، مسير كوچ را گم نكنند و من دلواپس دست هايت بودم تا مبادا همراه آنها برود و ديگر بر نگردد …
گفته بودي چو بيايي غــم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
گفتم: چرا؟
به قوهاي وحشي دوردست اشاره كردي و گفتي: )فردا خط سوم( را مي نويسم. سر از حرفهايت در نياوردم. مي داني كه من زبان پرنده ها را نياموخته ام و هر وقت خواستم آوازي بخوانم به لكنت افتادم.
حالا هر شب دعا مي كنم باران ستاره ببارد، پنجره ها شانه هاي
خود را بتكانند و حياط خلوتهايمان پر از قاصدكهائي شود كه راه خانه خدا را مي دانند. يادت هست؛ همسفر رويائيم!؛
بچه كه بوديم )قاصدك( را هوا مي كرديم تا سلام ما را به خدا برساند. من هنوز بچه ام و قاصدك را هوا مي دهم تا گريه هايم را تازه كند!
آري همسفر؛
من زير بار سنگين نگاه مردم خم شده ام و زنبيلم مثل تابوت آرزوهايم خالي مانده است و حسرت را با دندانم بر لبم گره كور مي زنم اما تا كي؟
مگر از لب خواني هاي من، در تاريك و روشن عطرهاي پاييزي و بوي پيراهنم در نسيم شب هاي تابستان، نامه أي برايت نفرستادم؟
چرا نامه هايم )مُهر بي مهري( خوردند و برميگردند؟
نشاني ات كه همان است!
)پشت هيچستان( را ميگويم، همانجا كه پري كوچكي دلش را در ني لبك مي نوازد، آرام، )كاش ارتباط زمين و آسمان به اين زودي قطع نمي شد(
تلفن تماسي هم كه نداري! أي كاش موبايلي داشتي! …
مرا ببخش
بادها كه آمدند كلمات متعفني ميان نوشته هايم خزيدند!
آخر از آن وقت كه تو رفتي، دختران شمال شهر، چفيه را طور ديگري معني مي كنند و باجه هاي تلفن پر از قرار ملاقات شده است …
يك مي گويد: )آن وقت ها مولاي ما ويلا نداشت(
اما من بالاي تمام آگهي هاي فروش ويلا، فقط نام مستضعفان را ديدم. نمي دانم اگر آقا آغوش نمي گشود، اصحاب صفه انقلاب شب ها كجا مي خوابيدند؟! …
ناراحتت كردم نه؟
اما واقعيت دارد. آن وقت ها كه تو نگاهت را جمع كردي و ديگر نباريدي در چهارراههاي چشمك و چراغ قرمز، بادكنك عق هوا مي كردند و مي گفتند:
)امجاز قنطره الحقيقه(
و شب هاي محرم خيابانهاي شهر پر مي شد از چشم هاي حيز و گيسوان مش كرده!
چشم زينب روشن!
هنوز زنان شيعه در زنجيرند!
نمي دانم غيرت حسين چند بار شهيد مي شود و شمر نفس تا كي زير باران عرياني، شكسته مي رقصد.
تو را به خدا بگذار با نام گلها صدايت بزنم و عاشقانه ترين كلمات را بكار ببرم!
نمي دانم چرا سهم من از تمام پنجره ها رويايي بود كه با چمدانت به سفر رفت.
و از كفشهايت چرا غروب در جا كفشي ماند؟!
حرفهاي زيادي براي گفتن دارم اما به سراغ هر واژه كه ميروم حقير مي شود و در جوي روزمرگي آينه، تكرار خاطراتي مي شود كه مرا از تو مي گيرد و تو را از من …
آيا چشمه أي مي شناسي كه عطش خواسته هاي مرا تاب بياورد و قايق كاغذي شعرهايم را تا رودخانه بكشاند؟ …
من كه چشمم از اين چشمه ها و چشمها آبي نمي خورد!
بهتر نيست شعرهايم را گريه كنم در مهتاب؟! …
ماه حتماً خواهد ديد و گزارش محرمانه أي برايت خواهد فرستاد.
لطفاً بگو )خط سوم( يعني چه؟
نگو كه برمي گردي!
من واژه )بازگشت( را از تقويم كلمات كنده ام و روي كلمه )انتظار( خط قرمزي كشيده ام.
من فقط )پنج شنبه( را باور مي كنم، چون آخرين روز خداست، …
حالا ديگر چه لك لك ها بيايند و چه نيايند من به خطوط قرمز )سنگ قبرت( و سنگ قبر همه همرزمانت عادت كرده ام.
و باورم شده كه
خط سوم همين
هو الشهید ......
و
گرم می شویم ...
عطر شب بو به بوی باد و باران آمیخته است ...
و
دستی یکپارچه شکوفه به شاخه های خشک سیب می کشد بهار ...
مست ... مست ... مست ...
و
من
دلم از این همه زیبایی بی تو گرفته است ...
و اگر خوب نگاه کنی
جای خالی قدم های تو پیداست ...
و
تو
در کدام کوچه باغ قدم میزنی ... ؟
بگو
آیا این بهار
می آیی ... ؟
دلم گرفته است ...
و
بغض یخ زده ام
و
قندیل اشک هایم
بی حضور سبز تو
آب نمی شوند ...
و
حجم انتظار من
وسعت سبز تو را می خواهد ...
آقای من ...
خالی
افسرده
غمگین ...
و بی پایان لحظه هایی که تو نیستی ...
ای همیشه ی تازه ترین تکرار دلتنگی حوض خالی حیاط بی ماهی من ....
چه پایانی ؟
آه ... چه پایانی ؟
مرا اندکی آغاز کن ...
دلم می گیرد ...
دلم می گیرد ...
و ...
دل تو در حوض فیروزه ی کدام حیاط
ماهی قرمز بهار شده است ... ؟
.......
من اینجا تنهام ...
و بهار فرصت سبز دلتنگی من شده است ...
افسوس ...
افسوس ...
افسوس ...
رد پای رفتنت را تا بهار بشمرم ... ؟
یا لحظه های غمگین انتظار آمدنت را ... ؟
بگو کدام بهار می آیی
به حوض خالی حیاط خانه ی من ...
و حوض کاشی مرا ماهی قرمزی می شوی .... ؟
و زمستان مرا
با جوانه ی حضورت سبز می کنی ...

مارسیا فریراس داستان مردی را به یاد می آورد که به سقراط نزدیک شد و گفت:
از آن جا که بسیار با شما دوست هستم لازم است چیزی را بگویم!
سقراط گفت:
صبر کن! آیا سه آزمون را گذرانده ای؟ نخستین آزمون را انجام داده ای؟ آیا می دانی که آن چه به من می گویی حقیقت دارد؟
خوب...مطمئن نیستم اما شنیده ام که می گویند...
حکیم گفت:
پس آیا آزمون دوم را انجام داده ای؟ آزمون خوبی را. آیا گفته ی تو برای من خوب است؟
نه...کاملا برعکس...
اگر آزمون حقیقت و خوبی را انجام نداده ای پس حتما آزمون فایده را انجام داده ای. آن چه می خواهی برایم بگویی مفید است؟
مرد گفت: مفید؟ خوب مفید نیست.
فیلسوف با لبخند نتیجه گرفت:
اگر موضوع نه حقیقت دارد نه خوب است و نه مفید بهتر است خود را نگرانش نکنی.

یک ضرب المثل قدیمی می گوید:
میمون پیر دست اش را داخل نارگیل نمی کند.
در هندوستان شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند ، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دست اش را به داخل نارگیل و به موز چنگ می اندازد ، اما دیگر نمی تواند دست اش را بیرون بکشد ، چون مشت اش از دهانه ی سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا میمون، درگیر یک جنگ نا ممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.
همین ماجرا ، دقیقا در زندگی ما رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی ، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی ، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز .
در تله گرفتار می شویم ، اما از چیزی که به دست آورده ایم دست نمی کشیم . خودمان را عاقل می دانیم اما ( از ته دل می گویم ) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.

نیکوس کازانتزاکیس (نویسنده زوربای یونانی ) تعریف میکند که در کودکی ، پیلهی کرم ابریشمی را روی درختی مییابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده میکند تا از پیله خارج بشود ، کمی منتظر میماند اما سر انجام - چون خروج پروانه طول میکشد - تصمیم میگیرد به این فرایند شتاب ببخشد .
با حرارت دهاناش پیله را گرم میکند ، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز میکند . اما بالهایش هنوز بستهاند و کمی بعد ، میمیرد.
کازانتزاکیس میگوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمیدانستم.
آن جنازهی کوچک تا به امروز ، یکی از سنگینترین بارها بر روی وجدانم بوده.
اما همان جنازه باعث شد بفهمم فقط یک گناه کبیرهی حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است ، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نیست ، روحش سالم است ،جسم هم که موقت است .
از او خواستم که لا اقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر ، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست ، آموختنی است.
گفتم مرا خوشبخت کن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنیا جدا و به من نزدیکترت میکند.
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند از زندگی لذت کامل ببرم.
فرمود: برای این کار من به تو ، زندگی دادهام.
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !
زهره زاهدی

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
امی
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی
خدای عزيز!
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.
نان
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟
جين
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟
آنيتا
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
جان
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.
دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!
دنی
خدای عزيز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزيز!
فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
اليوت
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟
مارشا
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس
خدای عزيز!
ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبه ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
خدای عزيز!
آدمهای بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.
ادی
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.
چارلز
خدای عزيز!
هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
اجين

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !
در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .
در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!
در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!
در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.
در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!
در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دبدنش بیاید!
در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.
اما حالا می دانم که هر کش گرفتاری ها و نگرتنی های خودش را دارد.
بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.
حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.
فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!
شیده جهرانی



