تبليغاتX
سیب های کال

شرم تان باد !

ای خداوندان قدرت !

بس کنید !

بس کنید از این همه ظلم قساوت ،

بس کنید !

ای نگهبانان آزادی !

                          نگهداران صلح!

ای جهان را لطف‌تان تا قعر دوزخ رهنمون!

سرب داغ است این که می‌بارید بر دلهای مردم ،

                                                                سرب داغ!

موج خون است این که می‌رانید بر آن

کشتی خودکامگی را

                            موج خون!

گر نه کورید و نه کر ، گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند ،

بشنوید و بنگرید:

بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است

کاندرین شب‌های وحشت سوگواری می‌کنند.

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم‌های شما هر گوشه زاری می‌کنند.

بنگکرید این کشتزاران را ، که مزدوران‌تان

روز و شب ، با خون مردم ، آبیاری می‌کنند!

بنگرید این خلق عالم را ، که دندان بر جگر ،

                                                         دم به دم بیدادتان را

                                                                                    بردباری می‌کنند.

دست‌ها از دست‌تان ای سنگ چشمان ، بر خداست

گر چه میدانم ،

آنچه بیداری ندارد ، خواب مرگ بی گناهان است و

                                                                  وجدان شماست!

با تمام اشکهایم ، باز ، -نومیدانه-

                                          خواهش می‌کنم

بس کنید!

بس کنید!

فکر مادرهای دلواپس کنید.

رحم بر این غنچه‌های نازک نورس کنید.

بس کنید! 

                                                 فریدون مشیری

                      نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 11:39 AM توسط آسمون| |

اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است
.

                                          از طرف یه دوست !

                                                                 ( دکتر شریعتی)

                      نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 8:24 PM توسط آسمون| |

عشق

 

به همان دلیلی که یک شهر به مجموعه قوانینی نیاز دارد تا ساکنان ش بتوانند در کنار هم زندگی کنند ، انسان هم به یک قانون منحصر به فرد -عشق- نیاز دارد تا بتواند در صفای کامل با جهان روحانی و معنوی هم‌زیستی کند.        (آگوستین قدیس)

عشق حقیقی در پی پاداش نیست اما لیاقتش را دارد.            (سن برناردو د کلیوو)

عشق یعنی خدا ، و مرگ به معنای آن است که یک قطره از این عشق ، به سر چشمه‌اش باز می‌گردد.        (تولستوی)

واقعیت‌های عشق همانند یک اقیانوس شفاف هستند ، که به زحمت می‌توان از لایه‌های سطحی آن گذشت.              (پاتمور)

هر چه بیشتر به کسی عشق می‌ورزیم ، بیش‌تر در اسرار هر چیز نفوذ می‌کنیم.         (مولانا)

آن جا که امکان نفرت هست ، امکان عشق هم هست ، فقط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنیم.               (تیلیچ)

                      نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 2:30 PM توسط آسمون| |
خداوند تعالی به حضرت عزیز (ع) وحی کرد :

هر گاه در معصیت افتادی نگاه به کوچکی آن مکن ؛

بلکه ببین چه کسی را نافرمانی کردی .

 

                      نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 8:19 PM توسط آسمون| |

 

زندگی یک ساز است ٬ اما فقط عده‌ی کمی از عهده‌ی نواختن آن بر‌میآیند.

به ندرت کسی را پیدا می‌کنی که از زندگی خود ٬ موسیقی بیافریند.

فراموش نکن که فقط سمفونی زندگی توست که تو را به خدا نزدیک می‌کند.

انسان می‌تواند ساز زندگیش را گوشه‌ای بگذارد تا خاک بخورد ؛

بی‌توجه به این که این ساز نغمه‌هایی بی‌شمار در سینه دارد.

این نغمه‌ها پرنده‌اند.

پرنده‌ها در قفسی که در تاریکی گذاشته شده است ٬ می‌میرند.

پس ؛

برخیز و پرنده‌ها را در آسمان صاف و آفتابی زندگیت رها کن.

برخیز و ساز زندگیت را کوک کن.

برخیز و نغمه خوان شو.

برخیز و زندگی کن.

                                      مسیحا برزگر

                      نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 7:26 PM توسط آسمون| |

مراقب باشید ٬ نمادها می‌توانند به دام تبدیل شوند.

داستان کتاب سرودی برای لیبوویتز در آینده‌ای دور می‌گذرد ٬ هزار سال پس از تمدن فعلی.

مردمان آن روزگار ٬ سیم‌های قدیمی کامپیوتر را به دور گردن خود می‌آویزند چون سنت می‌گوید حمل کردن این سیم‌ها با خود دانش می‌آورد.

خورخه لوییس بورخس نیز از مسخ نمادها سخن می‌گوید: صلیب ٬ که وسیله‌ای برای شکنجه بود ٬ به نشانه ایمان تبدیل شده است.

پیکان کشنده ٬ اینک تنها راه را نشان می‌دهد.

در یکی از افسانه‌های ذن ٬ داستان استادی آمده استا که همواره دستور می‌داد گربه‌اش را ٬ که مزاحم مراقبه شاگردانش می‌شد ٬ محکم ببندند.

زمان گذشت ٬ استاد درگذشت ٬ گربه نیز مرد و گربه‌ای دیگر آوردند. 

صد سال بعد ٬ یک نفر رساله‌ای معتبر درباره اهمیت بستن گربه به هنگام مراقبه نوشت.

                                                              پائولو کوئلیو

                      نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 3:48 PM توسط آسمون| |

هیچ می‌دانی دوست داشتن از عشق برتر است.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است ٬

و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ٬ دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات حالات و مظاهر مشترکی است ٬

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها برخلاف غریزه‌ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطر ویژه‌ای خویش دارد می‌توان گفت که به شماره‌ی هر روحی دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می‌کند ٬

اما دوست داشتن در ورای سن و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه‌ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست ... .

                      نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:47 PM توسط آسمون| |
دروغ ساده‌ترین سلام تو بود

از همه چیز می‌گفتی و آسمان را برایم ریسه بستی

چراغ ماه به سخنان تو روشن بود

عمر ستاره به طولانی بودن بوی خاطرات باقی مانده می‌مانست

سوسو می‌زد کلامت در یادم،

هر چه می‌گفتی حقیقت بود

هر چه می‌ماند غنیمت

دروغ ساده‌ترین سلام تو بود ...

                      نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 12:33 PM توسط آسمون| |
توی اون زمان که موبدان هم جز طبقه ی اشراف بودند 

زمانی که روحانیان نیز نه با زور بلکه به اسم خدای دروغین خودساخته ی خود مردم را فریب می دهند

مردی ظهور می کند

مردی که نان جو می خورد و شبها را روی حصیرتا به صبح می گذراند

مردی که خود را جز اشراف نمی داند

مردی که فرهنگ جدیدی را می آورد

مردی که دم از جایگاه اشرافی برای بزرگان دین نمی زند

مردی که محراب را می آورد

مردی که می گوید پیشنماز را نه تنها کنار مردم بلکه باید پایین تر از مردم نماز خود را بخواند 

تا خود را گم نکند تا نه تنها خود را بالا تر از مردم نداند

بلکه روزانه ۵ بار یادش بیاید که چیست و خدمتگذار مردم است نه .........................

براستی که کتابها باید بنویسند برای تفسیر محراب

کاش آنها بفهمند که محراب چیست و برای چیست ؟

                      نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 8:47 PM توسط آسمون| |