تبليغاتX
سیب های کال
 

مناجات التائبین

ببین که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

خدای من !

گناهانم لباس خواری بر تنم کرده است و دوری از تو درماندگی را آرایشم شده است . و افزونی لجن گناهانم ماهی دلم را میرانده است ...

ای نهایت آرزویم ! ای زیباترین مطلوبم ! ای تنها پاسخگویم ! و ای محبوب دلم ! ماهی دلم را با جریان زلال توبه پذیریت زنده گردان ...

به عزتت سوگند که جز تو مر گناهان خویش را بخشنده ای نمی یابم و شکستگی خویش را جز تو پیوندی نمی بینم ...

من اینک با بالهای تواضع به بارگاه تو بازگشته ام و پیشانی خشوع و خواری خویش بر درگاه قدرتت نهاده ام ...

اگر از در رحمت خویش برانیم ٬ به کدامین در پناهنده شوم و اگر از قله ی راافتت فرو افکنیم ٬ به کدامین دامنه بگریزم ؟ ... که صدافسوس از خجالت و رسوائیم و ... هزار افغان از توشه ی راهم ...

ای بزرگ بخشاینده گناهان بزرگ و ای به هم آورنده و پیوند زننده استخوانهای شکسته !

از عظیم گناهانم هلاک کنندهایش را ببخش واز قبیح رازهایم رسوا کننده هایش را بپوش و مرا در گرمای حضور قیامتت از خنک گوارای عفوت بنوش ...

خداوندا !

بلند پرده زیبای گذشتت را بر چشمان گنهکار خسته ام دریغ مکن ...

خدایا !

مر گناهانم را سایه روشن رحمتت بیار و مر عیوبم را ابر پر بار رافتت ببار ...

خدای من  !

آیا بنده  فراری جز به سوی مولای خویش بر می گردد و از خشم کیفر بار او جز در کنار او پناه می گیرد ... ؟

معبود من !

اگر در ورود به بارگاه توبه ات پشیمانی است ٬ به عزتت سوگند که من به این در آویخته ام و اگر استغفار از گناه ٬ تیشه ای مر ریشه گناهان راست ٬ این تیشه استغفار من ! حق خشنودی از آن توست ٬ تویی که با باران رحمتت غبار گناهان را از صفحه دل می شویی ...

به قدرتت ٬ که به سویم چشم بگردان و با ابر بردباریت بر بیکران دشت گناهانم بگذر ...

و علیرغم آنچه فقط تو می دانی ٬ بر سرم دست مدارا بکش ...

معبود من !

تویی که بندگان را به بارگاه عفوت دری گشودی و توبه اش نامیدی و فریاد زدی که : 

 

 هلا مردمان به سوی من آئید

آمدنی نادمانه و عاشقانه

 

 

خدای من !

اگر گناه از بنده زشت است ٬ عفو که از سوی تو زیباست ...

معبودم !

من اولین عصیانگری نیستم که بر او بخشیدی و در سایه ابر احسانت بر او باریدی ...

ای دریابنده درماندگان ! ای درد سوز درد مندان ! و ای بزرگ نیک ژردازان !

ای داننده هر چه ژیدا و نهان و ای زیبا ژوشاننده هر آشکار و پنهان !

تو را میانجی گناهانم و کرم وجودت گزیدم واز میان هر آنچه هست ٬ برای ورود به درگاه رحمتت تو را بر گزیدم ...

خدایا !

استجابت کن دعای مرا و مسوزان ریشه نهال آرزوی مرا و بپذیر فضیحت مرا ...

ای پذیرنده ترین پذیرندگان !

و ای پوشنده ترین راز پوشان !

وای مهر گستر ترین مهربانان !

 

دریافتی از مناجات خمس عشره

سید مهدی شجاعی

 

 

                      نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 8:30 PM توسط آسمون| |

 

سلام آقا ...

 آقا نمی دونم با چه رویی بیام ٬ با چه رویی بگم ٬ با چه رویی اشک بریزم ...

آقا دلم گرفته ...

از این خیابونای آسفالت ٬ اتوبانای دو بانده و برجای رنگارنگ و آدمای خسته و در مونده ی حیرون و سر گردون این شهر شلوغ ...

آقا ...

نمی خوام حرف تکراری بزنم ...

آخه منه رو سیاه کی باهات درد دل کردم که این یکی تکراری باشه ... ؟

خسته ام ٬آقا جون ...  بد جوری رو سیاهم ... بد جوری تو این گرد و غبارای گناه و نفس ٬ گیر افتادم و چشام دیگه راهو بی راهو نمی بینه ...

آقا ... چشام می سوزه ...

آقا کم کم داره یه بغض سنگین راه گلومو می بنده و انگار می خواد نفسمو بگیره ...

آقا هر جا رفتم به در بسته خوردم ٬ آقام .... آقا هر جا رو نگاه کردم ٬ هیچ کی و ندیدم ٬ آقام ...

آقا جمعه ست ... آقا داره غربت از سر روی این شهر بی ابر و بارون می باره ...

آقا جمعه ها مثل خاک جمکران پره گرد و خاکه ...

آقا بگو کی می یای بیایم حیات جمکران و آب و جارو کنیم ...

....

آقا جونم ... قربون تنهاییت برم آقام ... بد جوری تنهام ...

آقا ٬

دیروز رفتم بهشت زهرا ٬ رفتم سر خاک یه شهید دور آشنا ( ما کجا و شهدا کجا ؟ ) ٬ شماره قطعه داشتم  و اسم و بس ...

از اولی شروع کردم ٬ گشتم ... گشتم ... گشتم ...

یه ساعت ... دو ساعت ... سه ساعت ...

پیدا نکردم ...

پیدا نکردم ...

پیدا نکردم ...

پیدا نکردم آقام ...

خسته شدم ٬ روزه بودم ٬ عطشم گرفت ٬ چادرم خاکی و گلی شد ...

 دلم اندازه ی یه دنیا گرفت ...

پیرمردی داشت اون قطعه رو آب و جارو می کرد ...

 صدام کرد ٬ گفت دخترم دنبال چی می گردی ؟ دنبال کی می گردی ؟

گفتم یه شهید ... گفت نشون داری ازش ؟ گفتم همین ها ...

گفت سه ساعته داری می گردی و پیدا نکردی ٬ نگرد ٬ پیدا نمیکنی ...

گفتم : نه حاجی .... خودش نخواست پیداش کنم ...

یه نگام کرد و گفت : نه ٬ این طور نیست دخترم ...

گفتم اومده بودم باهاش حرف بزنم ...

یکی گفت : این همه شهید گمنام ... بشین سر خاک یکیشو حرفاتو بگو ٬ میره بهش می زنه ...

رفتم بین دو تا مزار شهید گمنام نشستم ...

بغض داشت خفه ام می کرد ...

اما دریغ از یه قطره اشک که بریزه ...

کاش زمین دهن باز می کرد و منو می بلعید ...

آقا از خودم خجالت کشیدم ...

آقا یاد گناهام افتادم ... گفتم خاک بر سرم انقدر بد شدم که نه اشکی می چکه و نه شهیدا دوست دارن اینجا باشم ...

پا شدم با یه دنیا شرمندگی و یه دل گرفته بر گشتم ...

 

 

آقا جون ٬ بگو حالا با این همه رو سیاهی در خونه ی کی برم که ردم نکنه ٬  که آدرسش خونشو عوض نکنه یا درو به روم نبنده ... ؟

آقا شما امام زمان مایی ... مگه امت هر امامی وقتی به در بسته ای می خردن ٬ وقتی بهشون ظلم می شد ٬ وقتی مشکل و دردی داشتن ٬ نمی رفتن پیش آقاشون تا دردشونو دوا کنه ... ؟

آقا حالا ما کجا بریم ؟

در کدوم خونه رو بزنیم تا روی تو رو ببینیم و باهات درد دل کنیم ...

کجا و تو کدوم سرزمین ٬ خسته و تشنه و پا برهنه ٬ در به در وحیرون یه نگاه تو بشیم ... ؟

آقا اشکام داره می آد و بغضم ترکیده ...

آقا جونم ... آقا جونم ... آقا جونم ... آقا جونم ...

کجا برم امشب من رو سیاه ؟ کجا برم این شب جمعه ی غریب ؟ این شب قدر ؟

آقا می ترسم برم تو مسجدا هیئتام رام ندن ...

آقا میترسم بگن برو ٬ آقا دیگه تو رو نمی خواد ... دیگه تو رو به حال خودت رها کرده ...

آقا میترسم بمونم در به در و آواره ی کوچه پس کوچه های دلتنگیا تنهائیام ...

آقا یعنی تو با من این کارو می کنی ؟ مثل همون شهیدا ؟ مثل همون اشکا که نیومدن ... که نریختن ...

آی آقام ... چه قدر دلم هوای یه هوای تازه رو کرده ...

ولی انگار دست سنگین گناهام راه نفس کشیدنم و بسته ...


 

 

بیست سالم بود ٬ همه رفته بودن مشهدو من نرفته بودم ...

تا اسم امام رضا (ع ) می اومد ٬ تا گنبد و ضریحش و تو تلویزیون و عکسا می دیدم ٬ تا یکی از زیارت می اومد ٬ دلم می گرفت ...

می گفتم چرا من نه ؟ چرا آقا منو نمی طلبه ؟

یه روز یکی بهم گفت : زیاد غصه نخور ٬ آقا تو رو نگهت داشته یه موقع ببردت که حسابی بهت حال بده ...

اون روز رسید ...

رفتم پا بوس آقا ...

با یه دنیا درد و با یه دل شکسته ...

رفتم پای ضریحش نشستم و اشک ریختم و دردام و به آقام گفتم ...

رفتم تو صحناش نشستم و جامعه ی کبیره خوندمو گریه کردم ...

رفتم تو صحن باب الجوادش و دعای روز عرفه رو برا اولین بار تو عمرم  تو عرفات مشهد خوندم ...

روزای آخر می رفتم  تو صحن ایوون طلاشو زل مزدم به گنبد و مناره و ایوون و سقا خونه و بضغض می کردمو دلم می شد یه کفتر که دور حرم می چرخید و دونه های اشک عاشقای آقا رو می شمرد ...

منو برد ...

یه موقع که حسابی بهم حال داد ...

حالا آقا جون ...

امشب که شب قدر ٬ تو هم بیا و دل منو با خودت ببر و منو یه کفتر چاهی خودت کن ...

 آقا جون ...

امشب منو از در خونه ات نرون ...

آقا جونم ...

نا امیدم نکن ...

 

 

 

                      نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 4:14 PM توسط آسمون| |

 

 

 

شاید این جمعه بیاید

شاید

 

 

 

                      نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 10:58 AM توسط آسمون| |

 

مناجات المفتقرین

چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست

خداوندا !

این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست واین دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی ٬ نه ...

خدایا !

این قامت خمیده جز به شوق دیدار تو راست نمی شود واین تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود ...

خدایا !

این قلب هراسناک و لرزان جز در دستهای تو آرام نمی گیرد و این خود زبون و خفت کشیده ٬ بی توجه عزیزانه تو سبقت از هر چه پخته و خام نمی گیرد ...

خدای من !

 این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو کجا سر شکفتن هست ؟ و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن ... ؟

خدایا !

این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه حوایجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزدهام جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رافت تو درمان نمی کند ...

 

 

این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند ...

خدایا !

دلی که مسیر عمر را در کویر هجران طی کرده ٬ چه سان به غیر سبزه زار لقا تو راضی شود ... ؟

چشمی که جز به افق انتظار تو دوخته نشده و دور دستها را در پی سایه محو دیدار تو کاویده ٬ چگونه جز وصل تو را بپذیزد ... ؟

و پایی که در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاک به شوق تو در آویخته ٬ به چه امید در دیار غیر رحل اقامت افکند ... ؟

خدایا ؟

دلی که عمری به دنبال تو گشته ٬ مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد ... ؟

 دریافتی از مناجات خمس عشره

سید مهدی شجاعی

 

 

                      نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 8:46 PM توسط آسمون| |
 
 
مهدی الهی قمشه ای
 
 
 
 

 
نازگر اگر گوشه ابروي توست                    دلرباست

دام گر از حلقه گيسوي توست                  جان گشاست

در چمن و باغ ، نسيم صبا                        مرحبا

رهگذرش چون شكن موي تست                 مشك ساست

کافری از عشق تو ایمان بود                       زان بود

هر که نه راهش به سر کوی تست              برخطاست

زاغ كند غلغله يا عندليب                           اي حبيب

هر كه دمش گرم هياهوي تست                 خوش نواست

مرغ دل از شوق تو دارد مدام                      شوق دام

راهزنش گر خم گیسوی توست                   رهنماست

گر چمن آراست گل نوبهار                           ای نگار

تا به جهان طلعت نیکوی تست                    بی صفاست

شام که در حلقه زلف سیاه                       بسته ماه

در خم گیسوی تو تا روی تست                   خودنماست

گر بروی ای بت زیبای من                           وای من

دل ز مقیمان سر کوی تست                       پا به جاست

نظم الهی صف دلبری                                ای پری

چون ز تو آموخت که این خوی تست            خوش نواس

                  

                      نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 5:55 PM توسط آسمون| |

 

مناجات الراغبین

گفته بودم خیال تو ببینم در خواب

شب ز سودای سر زلف توام خواب کجاست

خدای من !

کوله بارم اگر چه از توشه راه تهی است ٬ انباشته از توکل که هست .

اگر چه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است ...

اگر چه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگر چه موریانه های بیم ٬ استواری پاهایم را سست کرده است ٬ دلم امیدوار رحمت توست وخاطرم جمع لطف تو .

اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند ٬ آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد ...

اگر خواب سرد زمستانی گناه ٬ دلم را به انجماد کشیده است ٬ نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است ...

اگر دانه وجودم در زیر خاک های غفلت و نسیان ٬ در اشتیاق دیدار خورشید تو ٬ شکفتن را از یاد برده است ٬ شناسایی سبزینه فطرتی است که در وجود نهاده ای سر می شکفد و در اشتیاق تو رشد می کند ...

اگر گناه و طغیان و عصیان من هر لحظه میان من و تو حصار می شود نسیم مژده غفران و رضوان تو از ورای این حصار در من روح تازه می دمد و در شریان گناه ٬ خون امید به بخشش می دواند ...

خدایا !

اگر معصیت من ٬ میان من و تو حجاب میشود ٬ اعتقاد به کرم تو پرده می دراند و دیوار می شکند ...

خدایا !

در زیر بار سنگین گناه ٬ دل خوشیم به دستهای مهربان توست ...

به پاکی و تنزه و زیبایی و جمالت ٬ و به روشنایی مقدس ذاتت ٬ از تو می خواهم  و با تمام وجود ٬ رگه های عاطفی لطفت را بهانه می کنم و شاخه های پر بار مهرت را می تکانم که قله ای را که با قلم گمان ٬ در صفحه ذهن ٬ از بخشش و کرامت تو تصویر کرده ام عینیت و تحقق ببخشی ...

و پرنده زیبای انعام تو را که با دستهای رویا به آغوش گرفته ام ٬ وجود خارجی ببخشی و این همه راه را که در جاده آرزوها به تو نزدیک گشته ام بازم مگردانی ...

و بالهای آرزوی مرا در آسمان آبی رحمتت مسوزانی و از چشم خیال که تا به حال به تو می نگریسته ام نقبی به بصیرت دل بزنی ...

ومن اینک درخت وجود خویش را در مسیر نسیم روح افزای تو قرار داده ام و دهان تشنه گلبرگ های وجودم را رو به باران تو گشوده ام ...

خدایا !

کودک دلم هراسناک و بیم زده ٬ از آتش شعله ور خشم تو و هیمه های خویش به دامن تو می گریزد ٬ از تو به تو ٬ پناه می برد ...

                                          دریافتی از مناجات خمس عشره

                                                   سید مهدی شجاعی

 

                      نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 12:0 PM توسط آسمون| |
 

می گویند شاعری در علو مقام و منزلت حضرت علی (ع) این بیت را سرود :

 

مجرم ! اگر محاسبه ی حشر با علی است

                                                        من ضامنم هر چه تو خواهی گناه کن

 

شب که شد در عالم خواب مولا را زیارت کرد که به او فرمود :

 

مجرم ! یقین محاسبه ی حشر با علی است

                                                            شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن

                                     

                      نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 6:50 PM توسط آسمون| |