حرف های ما تمام شد !
وقت رفتن است ...
ناگهان
چه زود هم ٬
دیر ٬
نیست ... !!!
روزهای درد گذشت و
با خبر
از تمام هر چه بود ٬
ناگهان !!!
مستی از سر زمان پرید ... !!!
با الهام از شعر زنده یاد قیصر امین پور
آسمون
سيّدبن طاوُس درمُهَجُ الدَّعَوات روايتى از سلمان نقل فرموده كه در آخرش مذكور است چيزى كه حاصلش اين است :
حضرت فاطمه عَليهَاالسَّلام آموخت به من كلامى كه از حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله آموخته بود و در وقت صبح و شام آن را مى خواند وفرمود :
اگر مى خواهى در دنيا هرگز تو را تب نگيرد مداومت كن برآن و آن اين است :
بنام خداى بخشاينده مهربان
بِسْمِ اللّهِ النُّورِ بِسْمِ اللّهِ نُورِ النُّورِ بِسْمِ اللّهِ نُورٌ عَلى نُورٍ بِسْمِ اللّهِ
بنام خدا نور (عالم ) بنام خدا نور نور (جهان هستى ) بنام خدا كه نورى است فوق نور بنام خدايى
الَّذى هُوَ مُدَبِّرُ الاُْمُورِ بِسْمِ اللّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَْ النُّورِ اَلْحَمْدُ لِلّهِ
كه تدبيركننده كارهاست بنام خدايى كه نور (عالم ) را از نور (خود) آفريد ستايش خاص خدايى است
الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَاَنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ فى كِتابٍ
كه آفريد نور را از نور و نازل فرمود نور را بر كوه طور در ميان نامه
مَسْطُورٍ فى رَقٍّ مَنْشُورٍ بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ عَلى نَبِي مَحْبُورٍ اَلْحَمْدُ لِلّهِ
نوشته شده و ورقه اى گشوده به اندازه معين بر پيامبرى دانشمند، ستايش خاص خدايى است
الَّذى هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ وَبِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ وَعَلَى السَّرّاَّءِ وَالضَّرّاَّءِ
كه او به عزت و شوكت ياد شده و به فخر مشهور است و در هر حال در خوشى و ناخوشى
مَشْكُورٌ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ
سپاسگزارى شده و درود خدا بر آقاى ما محمد و آل پاكيزه اش باد .
سلمان گفت : چون از حضرت فاطمه عَليهَاالسَّلام آموختم آنرا بخدا قسم به بيشتر از هزار نفر از اهل مكّه و مدينه كه مبتلا به تب بودند آموختم پس همه شفا يافتند به اذن خداى تعالى .
مي گويند بانوي دو عالم از سردردهاي مزمني رنج مي بردند كه با خواندن و مداومت بر اين دعا آرام مي شدند .
به اميد شفاي تمام بيماران
التماس دعا
منبع : داروخانه معنوي
رضا جاهد
چه قدر ساده بودم ٬
که در ایستگاه ٬
چشمانم هنوز به دنبال تو بود ٬
که بیایی ٬
و دستم را بگیری و
بگویی :
بیا !
می آیم ...
من رفیق نیمه راه نیستم ...
...
چه قدر ساده بودم ٬
که در پایان راه ٬
هنوز چشمانم ٬
به دنبال تو می چرخید به هر سو ٬
تا شاید ٬
تو را ببینم ٬
که آمده ای ٬
و می گویی :
ببین !
آمدم !
اگر چه کنار صندلی تو ننشستم ٬
اما ٬
کمی دور تر همراه تو بودم ...
آخر دلم طاقت نیاورد ٬
تنهایت بگذارم ...
...
چه قدر ساده بودم ...
چه قدر ساده بودم ...
...
دلم برای دلم سوخت ...
...
چه ساده تو را باور کرده بود ...
وچه صادقانه ٬
به پای تو نشسته بود ...
زیباترین عکس ها در تاریک ترین اتاق ها ظاهر می شوند
پس اگر روزی در تاریک ترین نقطه ی زندگیت قرار گرفتی ٬
بدان که خداوند می خواهد
از تو
یک تصویر زیبا
بسازد ...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور نه جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار و پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

مهدی اخوان ثالث

صدای کودکی می آید از دور
دلش لبخند می خواهد ...
صدای انفجار ظلم می آید ...
دل آن دختر کوچک ٬
نوازش می کند از دور ٬
عروسک های کوچک را ...
دلم از دور می خواهد
که آن کودک ٬
بگیرد در میان خود
زمین و خاک میهن را ...
ولی افسوس ٬
که مادر می رود با دود ...
که میهن می شود نابود ...
که مردی نیست ...
که انسان نیست ...

ـ دوستم داری ؟
: آره ...
ـ چند تا ؟
: ۵ تا ... !!!
ـ چرا ۵ تا !!!؟
: ۵ تن ...
ـ خوب ۱۲۴ هزار تا پیامبرم هست ...
: ۵ تن بهتره ...
ـ چرا !!!؟
: چون ۵ تنه ...
ـ مهریه چند تا ؟
: ۱ دونه سکه ...
ـ چرا ۱ دونه ؟
: بتونم بدم ...
ـ نه ٬ کمه ... ۵ تا ...
: ۵ تا ؟
ـ آره ! به نیت ۵ تن ... !
: باشه ...
ـ پس ۵ تا شا خه گل مریم ...
: چی ... !!!؟
ـ آره ! ۵ تا شا خه گل مریم ٬ به نیت ۵ تن ...
: ... باشه ٬ قبول . پس از پولی که برات می فرستم ۵ تا شا خه گل مریم بخر برا خودت ... !
ـ ولی من دوست دارم خودت بهم بدی ...
: اون وقت باید تا اومدن من وایسی ٬ الان بگیر ٬ فکر کن من بهت دادم ...
ـ باشه ...
........................
ـ پولا تموم شد ...
تو نیومدی ...
گلای مریمم یادم رفت بگیرم و از طرف تو به خودم بدم ...
...
مریض نبودم ...
دروغم بهت نگفتم ...
دوستت داشتم ...
۵ تا ...
چون ۵ تن بهتره ...
هنوز ۵ تا گل مریمو نگرفتم ...
چون هنوزم دوست دارم اونارو از دست خودت بگیرم ...
اما تو گفتی دیگه نمی یای ...
پس عزیزم ۵ تا گل مریم از طرف خودت بگیر ٬ بده به خودت ...
مهریه ی من که به تو بخشیدم ...


