ای گلستانی ترین ابراهیم که در اشتعال دل ها به گل نشسته ای
* بردا و سلاما *
ای طوفانی ترین نوح
که دریا دریا در ساحل چشمانت به عشق می نشیند
ای سینایی ترین موسی
که در طور چشم ها چراغی از خدا می افروزی
ای قدسی ترین عیسی
که دل های مرده را زنده می کنی
وای عطر انگیزترین احمد
که سهمیه بهشتی فاطمه را در دوزخ زمین پراکنده می کنی
تو را من چشم در راهم ...
در شط چشمان من عطش دویده است
و دریا دریا نگاه تو را التماس می کند
و کویر دست هایم ترک خورده
و به بغض تمام ابرها دخیل بسته
تو را من چشم در راهم ...
من هر شب قاب در را می بویم
شاید عبور تو را نفس بکشم
و هر شب نگاه جسور ماه را
بی حضور چهره ات تحمل می کنم
بگو در کدامین سجده ی ملائک بر می خیزی
تا آسمان را بشمارم ... ؟
و از کدام مسیر می وزی
تا با نسیم تو همرته شوم ... ؟
بگو با کدامین جمعه در راهی ... ؟
تا چشمانم را برایت ندبه کنم ...
تو را من چشم در راهم ...
...
نام نویسنده رو نمی دونم ...
شاید سید اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
زنده یاد قیصر امین پور
این هم شعری زیبا از سهراب به همراه صدای ماندگار خسرو شکیبایی ، حتما توصیه می کنم گوش کنید.
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم سهراب سپری
برو خوبم ...
هر چی از فصل بهار برگای سبز مال تو ...
من اسیر ساقه های خشک پیچک می مونم ...
من اسیر فصل سرد غربت می مونم ...
راه رفتن واسه من ٬
دستی از جنس خزونه ...
پری از جنس شکستن ...
شیشه عمر کمم ٬
تو دست مرگه ...
فاصله بین من و تو ٬
یه زمستونه که دستش ٬
پره قندیلای یخ بسته ی سرده ...
هر چی ام ها بکنیم ٬
خورشیدش ساکت و سرده ...
گرمی شم بغضای یخ بسته ی درده ...
برو خوبم ...
هر چی از فصل بهار برگای سبز مال تو ...
بین ما فاصله ٬
بغضه ... یخه ... درده ...
هوای دنیای ما سرده و سرده ...
آسمون
روزی یک مرد ثروتمند ،
پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،
چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر ...
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم...



