شاید سیب سرخی نصیب تو شد!
تابستان که بیاید سیب های کال می رسند...
آسمون
سازمان ملل برای ثبت (عید نوروز) به عنوان یک روز جهانی نظر سنجی گذاشته .
شما هم می تونید برای شرکت در این نظر سنجی به آدرس زیر برید .

چرا نمی توانم به تجسم پرواز ، حتی از لب بام خیالم اوج بگیرم ؟
رهاتر از باد ،
جاری تر از آب ،
بی رنگ تر از نسیم و رویا ...
...
من به باران های خیس و زمین های خشک و این شهر پر از کلیشه و تکرار ،
خودم هم نمی دانم چرا و کی خوش آمدم ؟!!
...
کسی شعر مرا به همان زبان مادریم ترجمه کند !
آسمون
نگاهش كردم و دلتنگ شد گل
چو دستي پيش بردم، سنگ شد گل
سحرگه در چمن خوشرنگ شد گل
به دل گفتم كه نازست اين، مينديش !
ه.ا.سایه
.jpg)
نسیم پیروزی
پنجره ها را باز کنید !
این ارواح شعله ور هزاران شهید ،
این سرود انقلاب ،
این بانگ توفنده ی آزادی ست ...
دیروز ، در آوای خونین انقلاب ،
در ضرب کوب پای ستم کشان ،
در قامت رشید توده های میلیونی ،
در خون جوان هزاران شقایق پرپر ،
در سرود عزم و رزم ،
در بستر خونی که از قلب های از هم پاشیده جاری بود ،
در مسیر مردان سر باخته در راه انقلاب ،
در راه زنان و مردان رزمنده ،
در آفتاب طالع قیام خلق ستم کش ایران ،
متولد شد
و راه را بر آزادی گشود ...

اولین سر مقاله ی روزنامه ی کیهان بعد از پیروزی انقلاب
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
مهربانا ! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم این کیمیا کم است
سر شارم از خیال ولی کفاف نیست
در شعر من ، حقیقت یک ماجرا کم است

وقتی در برابرش ایستاده ام
و تو
هرگز کنارم نیستی ...
آسمون
به آنان که با قلم
تباهی درد را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد

دیگر به من چه که کوکا خوشمزه تر از پپسی ست ...
باید گذشت ...
باید عطش و سنگلاخ را تجربه کرد ...
سلمان هراتی
زمان نمی گذرد ، عمر ره نمی سپرد !
صدای ساعت شماطه ، بانگ تکرار است ،
نه شنبه هست و نه جمعه !
نه پار و پیرار است !
جوان و پیر کدام است ؟
زود و دیر کدام ؟
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست ،
که
عشق
را به زوایای جان صلا زده ای ،
ملال پیری اگر می کشد تو را ،
پیداست :
که زیر سیلی تکرار ،
دست و پا زده ای !
زمان نمی گذرد ...
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است ...
خوشا به حال کسی ،
که لحظه لحظه اش ،
از بانگ عشق سرشار است ...
از سیاره ای دور آمده ام ،
برای دیدن شما ...
برای دیدن شما ،
در حاشیه ی پیاده روها نشسته ام ...
برگ های درختان را جمع می کنم ،
بعد ،
در خم کوچه ها گم می شوم ...
گم ...
گل های آفتابگردان می چرخند ...
ماشین ها دور میدان می چرخند ...
کاش بارانی ببارد
روی این خاک خشک و سوزان
کاش لبخندی بروید
روی لب های سرد و بی جان
کاش چشمانی بخندد
زیر این باران نم نم
کاش رویا پر بگیرد
تا نهایت ، تا سرانجام
آسمون
ای بغض
شیشه ی غربت را بشکن
و ببار
روا مدار چشمانی خسته
به ره انتظار
خشک شوند
بیا بگذار
در این
خشک سالی باران و گل
مردمانی تشنه از عطش دیدار
سیراب شوند از باران حضور
و دریایی
از شکوفه و نور
بر این
شهر بی باران ببار
آسمون
عجب سکوتی کرده است باران !!!
عجب نگاه بی دریغی نثار آسمان تاریک کرده است
این شهر روشن زمین !!!
عجب غوغایی به پا کرده است
آستین های کوتاه شلوار و یقه های باز غیرت و مانتو های براق چسبان ... !!!
بوی رژ و عطر و ادکلون کجا ... ؟
بوی باروت و خردل و یا همان ش . م . ر کجا ... ؟
راستی !
از جوانمرد قصاب چه خبر ... ؟؟؟!
شوش ... مولوی ... راه آهن ...
مرام حیدر سر کدام چهار راه جا ماند ... ؟
بگو بروم بیاورمش ...
...
می خندی ... ؟؟؟!!!
هی ...
موجی شده ام دوباره انگار ...
...
دیده ای ؟
چه هم آغوشی زیبائیست
لحظه ی اوج هواپیما و پاره پاره شدن شکم آبستن ابرها ... !!!
جلف گفتم اینجا را ... ؟؟؟!
ببخش برادر ...
ببخش ...
خواهی نشوی رسوا ...
- خواهی نشوی همرنگ
رسوای جماعت ...
جماعت ... ؟
ای دریغ ...
عجب از قافله جا مانده ایم ما ...
کجایی عباس ؟
تشنه ام انگار !
این عطش دیدار مرا می کشد آخر ...
...
یادت هست ... ؟
آشنای دیرین شعر های بی وزن و قافیه ام ... !
آخر شهر ما ٬ همه بی واژه شعر می گفتند ... !!!
حالا من بی وزن و قافیه ... !!!
عیبی دارد مگر ... ؟
...
یادت هست شعر بلند و تازه و روشن سهراب را ... ؟
همان دیگر ٬
آه ٬ همان ...
حالا مگر چه فرقی می کند ؟
تازه با نو ؟ یا نو با روشن ؟
نو همیشه تازه است و تازه هم همیشه روشن ...
هی ...
صدای پای آب ...
و نردبام که ارتفاع حقیری داشت ...
وشما رفتید
ومن
هنوز سر پله ی اول ...
...
ای ابر های حاصل خیز پائیزی ٬
بر این زمین باران خیز خشک سالی !
هر چه شکوفه ی سیب را می خواهید درو کنید ... !!!
من دوباره هوای شعرهای بی سر و ته به سرم زده است ...
و فصل هم ٬
هنوز
همان فصل سرد پائیزی ست ...
همان که آخرش شاید دست های ما را به هم
آه ...
...
مگر چه فرقی می کند ... ؟
پنج شنبه های با تو با جمعه های بی تو ... ؟؟؟
تو بگو سهراب (سپهری ) ...
تو بگو قیصر ( امین پور ) ...
تو بگو یحیی ( حسین پناهی ) ...
چه فرقی می کند مگر ... ؟
تو از میان قرن ها بر خیز و
مکالمه ی آدم و آهن را ٬
معادله ی سیب و حوا را ٬
و مجادله ی پاهای خسته را با آخرین پله ی نردبام
شعری بگو
پروین ( اعتصامی ) ... !
...
دلم عجیب هاشور خورده است
در این نامعادله ی بی جواب ...
آسمون
گفتي : بر مي گردم !
گفتم : كي ؟
گفتي : وقتي لك لك ها بيايند و بوي شكوفه هاي نارنج از شاخه ها سرازير شود ...
گفتم : اگر نيامدي چطور ؟
گفتي : مگر مي شود باران نيايد ؟!
گفتم : نه !
گفتي : پس به آسمان ايمان بياور !
لك لك ها آمدند!
شكوفه هاي نارنج بي لبخند پژمردند ، باران گرفت ، تگرگ باريد ، برف آمد ، اما تو …
نمي دانم تا كي بايد شبحت را در چهارچوب در تصور كنم و با رويايت دست هايم را گرم …
هر شب كنار پنجره مي نشينم تا بيايي و برايم )خط بنويسي( سرخ، آبي، سبز …
كلمات را وقتي مي نوشتي ، هر كدام اناري مي شد ، توي آسمان و ابر و بادها چرخ مي زد و آخر سر مي افتاد توي حوض …
وقتي خط مي نوشتي پرستوها ردش را مي گرفتند تا در گردباد ٬ مسير كوچ را گم نكنند و من دلواپس دست هايت بودم تا مبادا همراه آنها برود و ديگر بر نگردد …
يادش بخير ! آن شبِ ستاره ها و آرزو ، قلم و كاغذ گرفته بودي و با جوهر سرخ نوشتي :
گفته بودي چو بيايي غــم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
گفتم : چرا ؟
به قوهاي وحشي دوردست اشاره كردي و گفتي :
)فردا خط سوم( را مي نويسم .
سر از حرفهايت در نياوردم .
مي داني كه من زبان پرنده ها را نياموخته ام و هر وقت خواستم آوازي بخوانم به لكنت افتادم ...
حالا هر شب دعا مي كنم باران ستاره ببارد ،
پنجره ها شانه هاي خود را بتكانند و حياط خلوتهايمان پر از قاصدكهائي شود كه راه خانه خدا را مي دانند .
يادت هست : همسفر رويائيم !
بچه كه بوديم )قاصدك( را هوا مي كرديم تا سلام ما را به خدا برساند. من هنوز بچه ام و قاصدك را هوا مي دهم تا گريه هايم را تازه كند!
آري همسفر؛
من زير بار سنگين نگاه مردم خم شده ام و زنبيلم مثل تابوت آرزوهايم خالي مانده است و حسرت را با دندانم بر لبم گره كور مي زنم اما تا كي؟
مگر از لب خواني هاي من، در تاريك و روشن عطرهاي پاييزي و بوي پيراهنم در نسيم شب هاي تابستان، نامه أي برايت نفرستادم؟
چرا نامه هايم )مُهر بي مهري( خوردند و برميگردند؟
نشاني ات كه همان است!
)پشت هيچستان( را ميگويم، همانجا كه پري كوچكي دلش را در ني لبك مي نوازد، آرام، )كاش ارتباط زمين و آسمان به اين زودي قطع نمي شد(
تلفن تماسي هم كه نداري! أي كاش موبايلي داشتي! …
مرا ببخش ...
بادها كه آمدند كلمات متعفني ميان نوشته هايم خزيدند !
آخر از آن وقت كه تو رفتي ، دختران شمال شهر ، چفيه را طور ديگري معني مي كنند و باجه هاي تلفن پر از قرار ملاقات شده است …
يكی مي گويد:
)آن وقت ها مولاي ما ويلا نداشت(
اما من بالاي تمام آگهي هاي فروش ويلا ، فقط نام مستضعفان را ديدم.
نمي دانم اگر آقا آغوش نمي گشود ، اصحاب صفه انقلاب شب ها كجا مي خوابيدند ... ؟!

ناراحتت كردم نه ؟
اما واقعيت دارد .
آن وقت ها كه تو نگاهت را جمع كردي و ديگر نباريدي در چهارراه هاي چشمك و چراغ قرمز ، بادكنك عق هوا مي كردند و مي گفتند :
)امجاز قنطره الحقيقه(
و شب هاي محرم خيابانهاي شهر پر مي شد از چشم هاي هيز و گيسوان مش كرده !
چشم زينب روشن !
هنوز زنان شيعه در زنجيرند !
نمي دانم غيرت حسين چند بار شهيد مي شود و شمر نفس تا كي زير باران عرياني ، شكسته مي رقصد ... ؟
تو را به خدا بگذار با نام گلها صدايت بزنم و عاشقانه ترين كلمات را بكار ببرم !
نمي دانم چرا سهم من از تمام پنجره ها رويايي بود كه با چمدانت به سفر رفت ...
و از كفشهايت چرا غروب در جا كفشي ماند ؟!
حرفهاي زيادي براي گفتن دارم اما به سراغ هر واژه كه ميروم حقير مي شود و در جوي روزمرگي آينه ، تكرار خاطراتي مي شود كه مرا از تو مي گيرد و تو را از من …
آيا چشمه أي مي شناسي كه عطش خواسته هاي مرا تاب بياورد و قايق كاغذي شعرهايم را تا رودخانه بكشاند ... ؟
من كه چشمم از اين چشمه ها و چشمها آبي نمي خورد !
بهتر نيست شعرهايم را گريه كنم در مهتاب ... ؟!

ماه حتماً خواهد ديد و گزارش محرمانه أي برايت خواهد فرستاد .
لطفاً بگو )خط سوم( يعني چه ؟
نگو كه برمي گردي !
من واژه )بازگشت( را از تقويم كلمات كنده ام و روي كلمه )انتظار( خط قرمزي كشيده ام .
من فقط )پنج شنبه( را باور مي كنم، چون آخرين روز خداست …
حالا ديگر چه لك لك ها بيايند و چه نيايند من به خطوط قرمز )سنگ قبرت( و سنگ قبر همه همرزمانت عادت كرده ام ...

و باورم شده كه
خط سوم همين :
هو الشهید ......




































روی صحبتم با توست ای که خاموش و بیصدا مینگری!
اگر خوب گوش فرادهي، صدای «هل من ناصر ينصرنی» حسين است که از
زبان
تاريخ به گوش میرسد.
آيا کسی را که توان ياری داشته باشد، میشناسی؟
فرياد «بأی ذنب قتلت» را نيز نهتنها میشنوي، که میبيني.
به راستی به کدامين گناه کشته شدند؟
آيا باور نداری که هر روزِ خدا، تجلی «کل يوم عاشورا»ست؟
کمی دورتر که بنگری، شيون زنان، فرياد کودکان و ناله مردان را میبينی.
شمر را، حرمله را، ابن زياد را، يزيد را ميبيني.
عطش را، محاصره را، اسارت را، مرگ بيصدای کودکان را ميبينی.
آری کمی دورتر را میگويم؛
غزّه !
http://shabemahtaabi.parsiblog.com










از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر باید شهید شویم تا آینده بماند.
هم باید امروز شهید شویم ، تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود.
عجب دردی!
چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم
(فرازی از وصیت نامه شهید گمنام)
بخوان ...
نه !
.....
برگرد !
.....
اندکی مرا
نگاه کن
و
برو
.....
آسمون
وقتي جاده راهي جز تنهائي نمي گذارد بايد رفت
و بايد به خدا سپرد
سخت است خدا حافظي با طعم تنهائي
جدائي و خداحافظي همه چيز را خاطره خواهد کرد
واين خاطرات هميشه در ذهنمان مرور خواهد شد .
هميشه رفتن و دل کندن سخت است
و دل واپسي ها و ترس از آن جانکاه
دوست دارم باران ببارد
باراني که ساعتها ببارد
باراني با غرش ابرها ما را بيدار کند
باراني که طعم خداحافظي را عوض کند
باراني که جاي بوي خاک بوي خاطراتمان را دهد ...
مسافر
و من اما پیاده می شوم از آن ... !
درست سر یکی از پیچ های تندش ...
ایستاده ام تا نفس آخر ...
اما چه بیهوده ...
دم ،
باز دم ...
دم ،
باز دم ...
اکسیژن ،
دی اکسید کربن ...
اکسیژن ،
دی اکسید کربن ...
چه حاصل از این
ایستادن !!!
که :
دنیا - اکسیژن = دی اکسید کربن
و
یا :
من + اکسیژن = دنیا + دی اکسید کربن ...
!!!
دختر بهار
در های و هوی چشمه و کوهسار
در لا به لای سبزی شاخسار
چون قاصدک
با یک نسیم
پرواز می کنم ...
آسمون
بهار بود ...
من آمدم ...
آسمان گریست ...
من هم گریستم ...
تابستان با من نسبتی نداشت ...
جز چرت کوتاه بعد از ظهر و
یک لیوان آب خنک ...
پائیزی بارانی
وبرگ هایی که زرد و سرخ و خشک می ریختند
از شاخه های گرما زده ی خیال من ...
و زمستان
که بغض یخ زده ی ساقه هایش
قندیل می بست و
سیب سرخی که
دست های کوچک حوا
کاش هرگز
آن را نچیده بود ...
آسمون
وقتی برگای خزون
زیر پاهای یه عابر
خش و خش
صدا
می دن
تو
صدای خشم بادی
که منو به سان یک برگ
به زمین سخت می کوبی
تا صدای حس شاعر
یا صدای گریه های دل تنگه یه مسافر
بشم
و
بشکنم از درد
و
تو این رو هم
ندونی
که توئی
همون
مسافر
که همون برگ خزون
دل تنهای منه
که زیر پاهای تو
جون داد ...
آسمون
بیا فاصله را قدم بزنیم به سمت دست !
دست هایت گرد کمرم
گره خورده است ...
و نگاهمان فرو رفته در رویایی گنگ ...
گنگ ...
گنگ می مانم
از هر چه صدا
هر چه حرف ...
حرف ...!!!؟
باز از تو حرف می زنم ...
...
بیا ...
آسمون
به کوچه سلامی دوباره کن
کوچه به سلام های تو عادت کرده ست ...
دیگر بهانه ی چه را می گیری عزیزم ... ؟
ای ... ای ... ای ...
تو چرا دیگر آینه ها را دست کم می گیری ... ؟
بانوی عطرها و آینه ها ...
به نارنج های روی میز سوگند !
که از وقتی تو نیستی ٬
انگشت های کشیده و باریک هیچ بانویی ٬
نارنجی از درخت نچیده است
و برای عاشق ماندن من ٬
همین عطر نارنج ها بس !
که هنوز
از دامن تو برمی خیزد ...
آسمون












