تبليغاتX
سیب های کال

 امسال من ، با تمام سال های عمرم ، متفاوت خواهد بود

 

 من با خود و خدای خود عهد زیبائی می بندم و تا ابد بر سر آن می مانم

 زندگی من برگی نیست که در دست بادها برود

 

 سال نو بر همه تون مبارک

  

 آسمون

 

                      نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 1:57 PM توسط آسمون| |
چگونه سفره ی عیدت را چیده ای ؟

چند هفته قبل سبزه ات را کاشته ای ؟

ماهی تنگ بلورت چند تاست ؟

چه رنگیست ؟

قرمز است یا سفید ،

یا مثل  شب چشمانت سیاه ؟

دلت به کدام آئینه ی صادق خوش است ؟

من کجای سفره ات ،

نه... !

جای خالی من ، کجای سفره ات ... کدام گوشه اش ، با خیال بیگانه ای پر است ...؟

دلت کجاست ...؟

خیالت به کدام سو پر می کشد ... ؟

و دستانت در حسرت کدام آرزو ، لحظه ی تحویل سال ، به سمت آبی آسمان گشوده اند ... ؟

راستی سیب سرخ من !

می دانی !

من ، هنوز همان جا که باید ، همان قرار همیشگی مان ،

لحظه ی بی تابی دست های من و آغوش تو ،

پای همان درخت سیب ، منتظرت هستم ...

سفره ی عید را بی تو می خواهم چه کار ... ؟

آسمون

 

 

                      نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 7:38 PM توسط آسمون| |
به  تو ا ز تو می نویسم ، به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت ، سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت ، بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پائیز ، برگ و باغم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد ، مژده ی روئیدن آورد

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق ، در حضور حسرت تو

ای که می سوزم سراپا ، تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم ، نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم ، روزگارم ، گفتنی ها از تو دارم

ای تو یارم ، از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

در گریز نا گزیرم ، گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم ، پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم ، برتر از ما عشق ما بود

ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها از تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

 

                      نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 6:53 PM توسط آسمون| |
صدای اندکی از خوشبختی زیر درخت سیب،

و زمزمه ی نازک بادبادک و نخ،

حوصله ی نارنجی و خمیده ی غروب

و زردی گونه های حقیقت ...

آه ...

دلم ...

بگو چرا بهار می آید؟

بگو من هنوز دلگیرم و

هنوز کسی که خوشبختی مرا چون نارنجی از درخت چید ،

به خانه بازنگشته است ...

...

بگو بهار نیاید ...

زمستان سرد و خاکستری و قدم های من و پیاده رو به هم عادت کرده اند ...

وقتی بهار می آید و هنوز سیب های کال نرسیده اند و

آن دست غریبه،

نارنج را بر نگردانده است ،

دیگر صدای رویش اطلسی ها جز یک سمفونی دردناک چه می تواند باشد ؟

...

دلم پرپر می زند و

بهار به فکر پرستوهاییست که بی لانه مانده اند

و منتظر بازگشت بهارند ...

...

مرا کسی به یاد ندارد ...

افسوس،

عشق مرا در گلویش به شکل بغضی نگه داشته است ...

و من سالهاست که از بهار تا بهار

و از پائیز تا پائیز

چون کودکی بهانه می گیرم و

چون ابری های های گریه سر می دهم...

بگو

بگو

بگو

سیب سرخ من کجاست؟

نارنج مرا که دزدید؟

دلم را عجیب برف گرفته است،

و پارویم را گم کرده ام ...

آسمون


                      نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 3:34 PM توسط آسمون| |
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش!
*
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کردو گریه کرد وگریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون درد
*
آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نبود
چرک وزشت مثل این وآن نشد
رفت اگر توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.

عرفان نظر آهاری

                      نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 6:23 PM توسط آسمون| |
به یاد فروغ غمگین





دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
مي شست كاكلي به لب آب نقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود


فروغ فرخزاد
                      نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 6:53 PM توسط آسمون| |
یه روز یکی بود

می خواست بره عسلویه

می خواست پولدار شه بره از این جا

می خواست ...

هی ...

...

یه روز یکی بود

می گفت:

زندگی همینیه که هست...

یه روز یکی بود

که همیشه می خندید...

یه روز یکی بود

که وقتی حرف می زدم،

می گفت:

داری دیوونه می شی!

می گفت:

دیوونه!

می گفت:

نگرانتم...

می گفت:

ناراحتم برات...

یه روز یکی بودکه

وقتی گریه می کردم،

بعد پشت سرش می خندیدم!

می گفت:

داری با خودت چی کار می کنی؟

یه روز یکی بود

وقتی شعرا و نوشته هامو براش می خوندم،

می گفت:

بنویس!

بنویس...

یه روز یکی بود

می گفت:

تو خوبی،

خیلی خوب...

می گفت...

...

اما

حالا

یه روز هست،

من هستم،

خدا هست،

ولی

یکی نیست...

...

یه روز هست،

من می نویسم،

ولی

یکی نیست...

...

یه روز هست،

من هنوز دیوونه نشدم،

ولی

یکی نیست...

...

یه روز هست،

من حرف می زنم،

ولی

یکی نیست...

...

می دونی؟

حالا می فهمم،

یه روز هست

یه روز می یاد

یه روز می ره

حتی اگه

یکی نباشه...

...

حالا می فهمم،

روزا هستن

من هستم

خدا هست

حتی اگه

یکی نباشه...

حالا اون یکی

هر کی می خواد باشه...

آسمون

                      نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 6:58 PM توسط آسمون| |
شب ها

         چو گرگ

                در پس دیوار ،

                                روزها

آرام خفته اند

                 و

                   دهان باز کرده اند

بر مرگ من

             که زمزمه ی صبح روشن است

                               آهنگ های شوم ساز کرده اند

می ترسم

            از شتاب تو ای شام زود رس

می ترسم

                              از درنگ تو ای صبح دیر پای

می ترسم 

                          از درنگ

می ترسم

                 از شتاب

من هم شبی به شهر تو ره جستم ای هوس

من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه

زان لب ، هزار ناله فرو خفته در سکوت

زان شب ، هزار قصه فرومرده در نگاه

می ترسم

                         از سیاهی شب های پر ملال

می ترسم

                                            از سپیدی روزان بی امید

می ترسم

                               از سیاه

می ترسم

                از سپید

می ترسم

                            از نگاه فرو مرده در سکوت

می ترسم

                   از سکوت فرو خفته در نگاه

می ترسم

             از سکوت

می ترسم

                            از نگاه

می ترسم

                   از سپید

می ترسم

                                از سیاه

دکتر حسن هنرمندی



                      نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 6:36 PM توسط آسمون| |
من تو را دیدم،

زیر غروب شهرت،

و تو اما

آن قدر غرق روزمرگیت بودی که حتی سر بلند نکردی تا...

و من اما

از دور دست ها که آمدم،

تو را،

شهرت را،

آسمان آبی شهرت را،

و غم غریب غروب شهرت را دیدم...

و تو را آن قدر حس کردم که

دستانم از تب داغ بی حوصلگی ات

برای زندگی

سوختند...

هی...

پیر شده ام دیگر

کجائی...؟

آسمون

                      نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 4:33 PM توسط آسمون| |
فرش کهنه و غبار آلوده ی روزها راقدم بزن!

به تکرار چرخش زمین روی ریل های قطار بچرخ!

به انقراض نسل سیمرغ های اساطیری پرواز جت ها را در آسمان به نظاره بنشین!

به سکوت آواز قناری ها،

با صدای گیتارت سکوت قرن ها را بشکن!

و به یاد بود عطر خاک باران خورده،

بوی الکل و دود سیگار و هوای سربی سحرگاهان را استشمام کن ...!

آسمون

                      نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 1:50 PM توسط آسمون| |

نه!

نمی توان باور کرد،

جاده ها نور را با خود می برند،

زمین تاریک است،

و خورشید بر مدار دیگری می چرخد!

گوئی آسمان چشم هایش را بسته،

کسی صدای هق هق باران را نمی شنود!

باید برای قوانین دنیا قانونی نوشت!

نانوشته ها را کسی خوانده است انگار...!

...

خوب گوش دهی

بر سنگ نوشته ها

صدای هک کردن لبخند را می شنوی!

قهقهه می زند!

به تاریخ پیوست لبخند...

...

من دلم برای ریل هایی که قطاری با خود نمی برند ، نمی سوزد،

من دلم برای قطاری که مسافری با خود نمی برد می سوزد...

...

جاده تنهاست...

و

مسافر غمگین...

شبیه این قصه را کسی شنیده است؟

من که سالهاست این قصه را بادهایی که به سمت غربت می وزند برایم تکرار می کنند...

انگار قصه ی زمین همین است تنها،

جاده و مسافر و غربت...

...

شبیه باران که می شوم

دلم عجیب بو می گیرد

و دست هایم هم،

و پنجره ای

اشتباهی

_ آری اشتباهی انگار _

به روی من باز می شود

و دستی دلم را می دزدد و با خود می برد...

...

درون سینه ام حفره ای خالیست!

که از آن نگاه کنی

حیات خیس باران خورده ای می بینی

رو به دریا...

آسمون


                      نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 2:23 PM توسط آسمون| |

کاش در آن سبدی که سیب از درخت چیدی و آوردی

این چنین عطر دست هایت را جا نمی گذاشتی

نگاه کن !

هنوز سالهاست این جا

اتاق آبی کودکی ام

عطر دست های تو را دارد 

آسمون

                      نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 8:44 PM توسط آسمون| |

دلم گرفته ...

نمی دونم چرا ...

وا نمی شه ...

هوای بچگیامو کردم ...

شاید دیگه ننویسم ...

شاید ...

نمی دونم ...

آسمون

                      نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 5:48 PM توسط آسمون| |

من از حاصل ضرب ایمان و تردید

در سطح سیمانی قرن می ترسم ...

سهراب سپهری

                      نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 5:44 PM توسط آسمون| |
آسمان لحظه ای مجال نمی دهد !

من در خیال ممتد پنجره تا باران ،

روی سنگفرش ها و سنگریزه ها فرود می آیم ...

کسی عطر یاس ها را می دزدد انگار !!

و من بوته ای رام می شوم در دست های وحشی اش ...

نگاه کن !

کسی برای من از باغچه ی خشکیده یاس آورد !!

...

من برای عطر یاس و نسیمی که تو را آورد ،

تا ابد مدیون این پنجره ی همیشه همسایه با باران می مانم ...

آسمون

                      نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 12:54 PM توسط آسمون| |