می دونم
می دونم دوستان
می دونم شما هم مثل من خوشحالید و سر از پا نمی شناسید
آخه فردا
یعنی
سه شنبه اول اردیبهشت
تولدمه
خوب ! البته که سن خانما یه رازه !

راستی!
من آن گلبرگ مغرورم
که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری
پی شبنم نمی گردم
منتقد:
نمیدونم این چه چیز جالبی داره که اینقدر بخاطرش نون بهت قرض دادن.
بابا خیلی زور بزنی میشه مریم حیدر زاده که سر و تهش دو زار نمی ارزه...
پاسخ:
ای بابا!

شاید به اندازه ی یک خواب کوتاه بعد از ظهر...!
من تا غروب راه خواهم رفت...

ولی هرگز دستانم به رنگ غمگین چشمان خورشید آغشته نخواهد شد...
نگاه سنگین افق مرا تا دوردست رویاها خواهد برد...

ولی تنها با صدای سوسوی اولین ستاره ی شب،
به درون خود باز خواهم گشت...
نسیمی از دور می آید،
ولی خالی از لبخند سپیده است...

خورشید فردا دوباره خواهد دمید!
و زندگی
با صدای گنجشک های کوچک و سرمست از بوی بهار،
رنگ دیروز را به خود خواهد گرفت...
صبح،
با طلوع یک عابر از دوردست خیابان،

که به سمت زندگی روزانه ی خویش می رود،
از نو
آغاز خواهد شد...
بوی نان تازه خواهد آمد!

ولی من،
باز هم
تنها خواهم نشست...

با
آرزوهای سوخته ام
با یک مداد،
پر از واژه های زغالی
پشت پنجره ی روز،

خیره به آسمان آبی و دل گرفته،
به انتظار یک غروب دیگر،
پر از خاطره های هر لحظه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خورشید شادی ابر آلوده ی درون چشم هایم دوباره غروب می کند،
و اولین سوسوی ستاره ی اشک،
از نگاهم
طلوع می کند...!

باز هم
غروب،
بوی شب و تنهائی و نگاه را می آورد،
و من سکوت می کنم دوباره...

و چشم هایم
مثل شب پیش
فریاد خیسی خواهد کشید...

آسمون
۱۳۸۱.۱.۱۰

همون گوی و همون میدون
رخ افسرده،دلم گریون
میون دوزخ و برزخ
بازم روزای سرگردون
و یک
سلام بی بهانه...
دلم هوائی فردا می شود،
هوائی روزی که نمی دانم
تلخ است یا شیرین...؟
شاد است یا غمگین...؟
او مرا تا جاده ی اندوه با خود برد
و خود
همسفر آرزوهای شورانگیزش شد،
و تا پایان جاده،
بی هیچ اندوهی شتافت...
بر من وزید
و سرمای تنهائی،
باز هم وجود خسته و ناتوانم را لرزاند...

خندید و گذشت...
نوازشی بر سرم ریخت
که تمام هستیم را آرامشی غم انگیز در بر گرفت...

چه کسی می تواند راز مرا از نگاه بی تابم بخواند...؟

تو مرا تنها می بینی!
ولی هیچ از بی حوصلگی خنده هایم خبر نداری؟!
می شنوی صدایم را...
همان صدایی که هر لحظه آرزویش را داری،
ولی آیا غم بی کسی هایم را
از صدای خسته ام می فهمی...؟
مرا احساس تنهائی می کشد...
خودم را می بخشم!
ولی نه به تو!
نه به عشق تو!

من خودم را فدای دل بی کسی هایم می کنم که هرگز تاب خستگی دلت را ندارد...
تو مرا دوست داری
و این حق توست که عاشق قسمت کردن لحظه هایت باشی...!
و من هرگز این حق را از تو نخواهم گرفت...
من تو را دوست خواهم داشت...
زیرا دلم معنای تنهائی و بی همزبانی را می داند...

من عروسک تنهائی ام را به تو هدیه خواهم داد...!

آسمون
۱۳۸۱.۱.۱۰
باز هم غم بی حوصلگی هایم را،
با دستان بغضی که هر لحظه گلویم را بیشتر می فشارد،
آرام آرام در گوش همسایه ی مهربان چشمانم، اشک بنواز...
من امروز در آئینه مرده بودم!
خودم با همین چشم هایم که نگاهش سرد بود، دیدم...
نگاه آینه، مرا تا دوردست روزهای زندگیم برد...
آن روزها که شاد و بی قرار بودم...
زنده بودم و زندگی می کردم...

من این جا ایستاده ام،
کنار تو،
تویی که دست هایم را درون دست های اندوه نهادی
و مرا برای همیشه،
اسیر دل خسته ام کردی...
این جا همان جائیست که پسر همسایه،
با تیر و کمان چوبی اش،
گنجشک بی گناه مرا کشت،

و من آن روز تا شب،

بهانه ی روز شیرینی که تلخ شد، را گرفتم،
و شب تا صبح،

در آغوش مادرم،
آرام و بی صدا،
برای جوجه های بی مادر گریستم...

این جا ، همان جائیست
که تو مرا با گریه آشنا کردی،
و بعد از آن
من هر روز با لبخند دعوا می کردم،
و با او قهر می شدم،
تا این که یک روز ،
برای همیشه،
با او بیگانه شدم...

آه...
ای همسایه ی مهربان چشم هایم ،
اشک
بی خبر از من کجا رفتی...؟
چرا دیگر وقت دل گرفتگی های خاکستریم،
سراغم نمی آیی...؟
چرا مرا تنها رها کردی...؟
برگرد!
چشم هایم را تنها مگذار!
من نگاهم بی تاب و بی قرار توست...
برگرد!
من گلویم، بغض را دوست ندارد...
من ، دلم برای گریه کردن تنگ شده...

آسمون
۱۳۸۱.۱.۱۱
نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر
کجاست
گهواره ی من؟

هيچ و باد است جهان؟
گفتي و باور كردي!؟
كاش،
يك روز،
به اندازه «هيچ»
غم بيهوده نميخوردي!
كاش،
يك لحظه،
به سرمستي باد
شاد و آزاد به سر ميبردي!

فریدون مشیری
دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاري كه ميرسد از راه ؟

يا نيازي كه رنگ ميگيرد
درتن شاخه هاي خشك و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسيمي كه ميترواد از آن
بوي عشق كبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان؟
لب من از ترانه ميسوزد
سينه ام عاشقانه ميسوزد
پوستم ميشكافد از هيجان
پيكرم از جوانه ميسوزد
هر زمان موج ميزنم در خويش
مي روم ميروم به جايي دور

بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبريزم
يار من كيست اي بهار سپيد ؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست اي بهار سپيد
دشت بي تاب شبنم آلوده
چه كسي را به خويش مي خواند ؟
سبزه ها لحظه اي خموش خموش
آنكه يار منست مي داند
آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه گويي كه اين همه آبي
در دل آسمان نميگنجد
در بهار او زياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را

اي بهار اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
مي خزم همچو مار تبداري
بر علفهاي خيس تازه سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

فروغ فرخزاد
دل تنهای بی ایل و قبیله !
لالالالا دل سرگرم بازی
به گردو دل خوشه، گم کرده تیله !

لالالالا دل خوش باور من
غریب از همه تنهاتر من !
لالالالا در وا رو به دریا
یه عمری عاشق و بی دلبر من !

بخواب آروم که رویاهاتو کشتن !
همونایی که گفتن با تو پشتن !
بخواب شاید خداتو خواب دیدی !
بهش گفتی چه زجرایی کشیدی !

لالالالا نمونده جون پناهی
که هر کی بی تفاوت رف به راهی
لالالالا به بازی دادنت دل
به عادت ، عشق گفتی اشتباهی !

بخواب آروم که رویاهاتو کشتن !
همونایی که گفتن با تو پشتن !
بخواب شاید خداتو خواب دیدی !
بهش گفتی چه زجرایی کشیدی !

سروش ستوده









